امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

پسر مهربووووووووونم.........

  امیرحسینم خوبی  عزییییییزم ،قربونت برم که هرکاری میکنیم سریع یاد میگیری و انجام میدی،باورت میشه حتی نخ دندون زدن ...     چند روز پیش بردمت توی حیاط یکم هوا بخوری رفتی سراغ جارو و شروع کردی برگها رو جارو بزنی       اینقدر خودت ذوق کرده بودی که نگو ....     واااااای قربونت برم که اینقدر مهربونی و به مامانت کمک میکنی دیگه هرچی برمیدارم سریع میای ازم میگیری که انجام بدی  داری سفره پاک میکنی       دستمال میکشی و گردگیری میکنی هر جارو دستمال میکشیدم پشت سرم میدویدی و همون جارو پاک میکردی...اینقدر بامزه این کارو ...
19 آذر 1392

عکسهای تولد با تاخیر.....

  عزیز دل مامان با کلی تاخیر عکسهای تولدتو بالاخره گذاشتم ،ببخشید اگه تزئیناتم زیاد جالب نبود آخه شما وقتی واسم نمیذاشتی که بخوام ایده هامو اجرا کنم شاید باورت نشه ولی از ماهها قبل توی فکر انتخاب تم واسه ی تولدت بودم ،تازه شب تولدت هم از بغل من تکون نمیخوردی ولی خدارو شکر همه چی به خوبی گذشت به من که خیییییییلی خوش گذشت   ریسه ی اولین لباسهایی که تنت کردیم             اینم اولین تجربه ی من از ژله ی گلدار بود به نظرم بد نشد البته عکسش زیاد خوب نیفتاد اینم ژله ی کج...   ساعتی که به دنیا اومدی9:30   ...
11 آذر 1392

دووووووووستت دااااااارم.......

   نمیدانم چشمهایت با من چه میکند فقط وقتی که نگاهم میکنی... چنان دلم میلرزد که حس میکنم چقدر زیباست فدا شدن برای چشمهایی که تمام دنیاست...     کوتاه میگویم ((دوستت دارم)) اما از دوست داشتنت کوتاه نمی آیم....     ...
5 آذر 1392

کارهای شما......و هنر بابا

پسر نازم نمیدونی با دیدن راه رفتنت جقدر ذوق زده میشم وقتی دیگه خودت از این سر اتاق میری اون طرف و با اشتیاق میدوی سمت من و میپری توی بغلم انگار همه ی دنیا مال منه .هرچند با راه افتادنت کار منم در اومده و فقط باید دنبال شما باشم که یک وقت به جایی نخوری اما بازم این خستگیهای شیرینو دوست دارم.با سرد شدن هوا دیگه بیرون رفتنهای منو شما هم کمتر شده بعضی وقتها میری سمت درو هی میگی دد ...دد و اون موقع هرجوری سرگرمت میکنم باز ددر رفتن یادت نمیره و مجبور میشم ببرمت بیرون... الهی فدات شم که حوصلت سرمیره....این روزها خیلی دل تنگ مامان جان و باباجان شدم خاله ها که دیگه هیچی دلم واسشون یه ذره شده..... مخصوصا خاله عطیه   ...
30 آبان 1392

محرم 1392

پسرک نازم اولین دهه ی محرم هم تموم شد و اگه خدا قبول کنه سیزده شب باهم رفتیم هیئت ،پارسال محرم شما خیلی کوچولو بودی هنوز یک ماهت بود و اصفهان بودیم و توی خونه. امسال عزاداریهام با شما یک حالو هوای دیگه داشت هرچند بعضی شبها اذیت میکردی اما بازم پسر خوبی بودی.راستی توی این چند روز هم دیگه راه افتادی و قشنگ راه میری البته هنوز یکم میترسی.   داری آماده میشی واسه ی رفتن به هیئت،اونجا همه عاشق لباس مشکیت شده بودن     داری با اسباب بازی که واست میبردم بازی میکردی     و خوراک شما که فقط چوب شور بود و چیز دیگه ای نمیخواستی       ببعی...
27 آبان 1392

نذرنامه........

یا صاحب الزمان (عج)فرزندم را نذر یاری قیام نزدیک تو میکنم باشد که تورا یاری کند و تو او را حفظ کنی  یا مسیح حسین یا علی اصغر حسین(ع)         ...
20 آبان 1392

امیرحسین و کارهاش

سلام امیرحسین جونم     انگار با قدم گذاشتن توی یک سالگی داری بیشتر شیرین تر میشی و البته جیگرتر.وای که از کارهات بگم که دیوونشم دیروز خودت بدون اینکه من پیشت باشم راه رفتی به مبل تکیه داده بودی و میومدی وسط اتاق دوباره برمیگشتی اینقدر ذوق راه رفتن داری و راه رفتی که من به جای شما خسته شدم .امروز هم باهم رفتیم خرید یکم لباس واست خریدم و بالاخره کفش جغجغه ای اندازه ی پای شما گیر آوردم .وقتی پات کردم اینقدر ذوق کرده بودی و توی مغازه هی پاهاتو میزدی زمین و آخر هم نذاشتی دربیارم و همون جا پات کردی و اومدیم خونه.   از دیگر کارهای شما اینکه کلاغ پر میکنی لی لی حوضکو با دستت انجام میدی بهت میگم گریه کن د...
13 آبان 1392